در جستجوی من

شناخت خود یکی ازمهمترین عوامل موفقیته، خودمونو بشناسیم..

متنوع نوشت!!

  • ۱۷:۵۷
1- عصر عاشورا که داشتیم از شهر پدری برمیگشتیم به طرف شهر خودمون وخونه پیشنهاد دادم به بابا که گواهینامه پیشم هست وبعداینهمه مدت که از گواهینامه گرفتن داره میگذره شاید یکم بهترباشه بعنوان تمرین تا خروجی شهر من برونم بعد بدم بابا..قبول کردن ونشستم پشت فرمون خوب شروع کردم وتو کل شهر از دنده دو بالاترنرفتم آخه شهرکوچیکیه وذاتا بیشترازاین هم انتظارنمیرفت...تاخروجی روندم رسیدیم جاده گفتم بابا تااینجاکه اومدیم جاده هم مثل اینکه خلوته برای اولین بار بهترنیس رانندگی تو جاده روهم امتحان کنم؟ کاملا احساس کردم که مامان داره احساس ناامنی میکنه وعملا  دارم جون همه روبه خطرمیندازم خخخ بابام قبول کرد گفت تایه جایی برون ببینم آقا چشمتون روزبد نبینه من بالای دنده سه نرفتم تاحالا داشتم توجاده بادنده چهار گاز میدادم!! دنده هرچقدرمیرف بالاتراحساس میکردم ماشین داره سبک ترمیشه وازآسفالت جدامیشه!خلاصه چندکیلومتری روندم وبعدش دادم بابا..
2- چند کیلو وزن کم کردم والان تو وزن نرمالی هستم دوست دارم لاغرتربشم..کلا فک میکنم لاغربودن بهترباشه..من هیچ وقت نتونستم زیادی لاغرباشم همیشه متناسب بودم..
3-خریدامو دیروز تموم کردم وکل بارم شد یه چمدون دوتا ساک تقریبا کوچیک ویه کوله ویه کیف معمولی برای بیرون..
دمپایی هم گرفتم :))
4-زمان ثبت نام حضوریمون وکلاسها رو امروز زنگ زدم پرسیدم وخداروشکر ابهام ها برطرف شد
5-امروز رفتم بانک یه کارت برای خودم بگیرم تنها چیزی که نصیبم شد دوتا خانم با چشمای ضعیف که تو کل بانک با اونهمه جمعیت دیوارکوتاه ترازمن ندیدن و اومدن فرمای واریز وبرداشت واینجورچیزاشونو دادن من پر کردم براشون!آخرش رفتم پیش رییس بانک گفتن امروز چون آخر ماهه احتمالاتانوبت من برسه سیستم جواب نده ونتونم کارای بازکردن حساب وانجام بدم واینطورشد که برگشتم خونه..
6-تو اتوبوس نشسته بودم پیش یک خانم مسن چون بارون باریده بود ومن زیاد پیاده روی کرده بودم احساس میکردم یکم هواگرمه تواتوبوس برای همین شیشه پنجره رو دادم کنار یکم هوای خنک بیاد تو..این خانم اعتراض کرد وگفتش چشممو تازه عمل کردم بادکه میخوره ازچشمم آب میاد اذیت میشم ببندش..بستم ونشستم توکل مسیر کلیییی حرف زد برام رژه ی امروز ودیده بود کلی هم مرگ بر آمریکا فرستاد خخخ
دمش گرم یه لحظه اجازه نداد حواسم به خودم باشه همش بخاطر احترام بهش به حرفاش گوش میدادم وجواب میدادم خیلی هم برام دعاکرد..میگفت ان شاالله درست تموم شه خانم دکتر بشی وموفق بشی تو زندگیت..
بعدچندسال خونه موندن ودوربودن از جامعه حس عجیبی بود حرف زدن بااین خانم..
فعلا همین..در روزهای آینده میام از شروع دانشگاه و روزای تحصیل میگم..
  • ۶۴
Designed By Erfan Powered by Bayan