در جستجوی من

شناخت خود یکی ازمهمترین عوامل موفقیته، خودمونو بشناسیم..

خیاله خنده های تو شد آرزوی هر شبم به چشمهای تو قسم که جان رسیده بر لبم🎶🎵

  • ۱۵:۲۶

بعد از چندتا امتحان وکم خوابی های متوالی، این آهنگ خوب چسبید...

حجت اشرف زاده_ رفیق
+دانلود آهنگ


  • ۰

امروز نوشت۲

  • ۱۵:۴۹

امروز...

روز بدی نبود.امتحان اندیشه داشتیم وبالاخره اینم پاس شد

حس جدید وتاحدی باحالیه..جالبه من همون آدمیم که توعمرم شب امتحانی عمل نکرده بودم برای هیچ درسی،پراز استرس میشدم که حداقل ۱۹ به بالا بشم ولی الان درجایگاهی هم که شب امتحانیم میخونم امتحان روهم میدم ۲۰ یا۱۹ هم نمیشم ولی دیگه استرس سابق روندارم 

به معدل که اصلا فکرنمیکنم

باخانواده هماهنگ کردیم که این ترم فقط موظفم پاس شم نه چیز بیشتر!😅

وبه احتمال زیاد این اتفاق میفته خخخ

امتحان اول که فیزیک بود همون بهتر که چیزی نگم ازش!

اینو نذر کردم قبول شم شیرینی بدم اتاقو😄

فیزیولوژی در راه است...

یادم میاد هر جلسه کوئیزمیگرفت هم کلاس عملی(آزمایشگاه) وهم تئوری

هیچ کدومو مثل آدم نمیخوندیم!

آزمایشگاهو که چون کلاس بسی فشرده مارو یجا جمع کرده بود قشششششنگ جزوه رو باز میکردیم از روش اطلاعاتمون تکمیل میکردیم!😅😅

البته گفته باشم فکرنکنین من نمیخوندم!

من درحد وسعم بسی خوندم وسرجلسه امتحان هم کمک های وسیعی رسوندم به ردیف های عقب وجلو واینور واونور!

تو خود آزمایشگاه هم گروه دونفره داشتیم دوست گرام میخوابید خودم با خون ومحلول ودستگاه واینا به تنهایی ور میرفتم وآخر هم قریب به اتفاق نمره کامل میگرفتیم..دوستمونم شاد وخوشحال برمیگشت خوابگاه که استراحت در کنه!!

از آزمایشگاه فیزیک نگم که تو گروه سه نفره مون بازم من نقش اصلی آزمایشهارو داشتم واز۸تا گزارش کار۷تاش به دست من نوشته شد وآخرشم امتحان عملی از ۱۰ نمره شدم ۹/۵!

حیف اون نیم نمره...

بسی ماجراها داشتیم در طول ترمکی بودنمون

+آها درمورد مشهد متاسفانه قسمت نشد ودرواقع پدر گفتن بعد امتحانا اینکه پیش ماباشی وببینیمت خیلی بهترازاینه که به خودت استراحت ندی بری سفر بعد دوباره ترم جدید..گفتن احتمالا خودمون تعطیلات عید مثل رسم دیرینه خونواده میریم زیارت ان شاالله...

خدایی از اتوبوس های دانشگاه هم میترسیدم!

برای امروز همین..

حالمان خوب است

خوبتر خواهیم شد

پیش به سوی امتحانای بعدی..

  • ۳۸

این روزا...

  • ۱۹:۰۷

دو سه روزی از شروع فرجه ها میگذره ومن پشیمون شدم که چرا تنها موندم توخوابگاه!
خیلی چیزارو تجربه کردم.. از کابوس وخوابهای بد گرفته تا شرایطی که نمیدونستم خوابم یا بیدار!
درست دیروز حالم بد شد وموندم رو تخت! تواون شرایط بود که دیگه حتی دلم میخواس هم اتاقی که چشم دیدنشو ندارم بود پیشم!
چندان جالب درس نخوندم
فقط موند یه هفته تا امتحانا
این هفته کل وعده هارو از سلف غذارزرو کردم
میرم سالن مطالعه و وقت غذا میام بیرون
این یه هفته هم اینطوری بگذره امتحانا تموم شه
از ترم بعد با تجربیاتی که بدست آوردم روزهامو بهترمیگذرونم ودیگه هم سعی نمیکنم چشم انتظار کمک بقیه باشم
به قدری بزرگ میشم وبه خودم تکیه میکنم که شک کنن من یه دخترم
دختری که یه زمانی زیادی حساس بود!
بگذریم
امشب تولد یکی از بچه هاس که اتاقش سه بلوک ازمافاصله داره دیدم هیچکس برنامه ای براش نداره وحتی خودشم میخواد درس بخونه یا چه میدونم بخاطر خرج ومخارج تولد کاری نکرد دلم نخواس امشب براش بدون اتفاق خوب وسوت وکور بگذره رفتم کیک گرفتم از شیرینی فروشی تاشب ببریم براش تولد بگیریم..براش ژله هم درست کردم!.با اینکه کیک رو خودم گرفتم ویه جورایی کادو محسوب میشه اما متاسفم که انقد بودجه کاملی نداشتم که کادوی جداگانه هم بگیرم براش
امیدوارم شب خوبی باشه
شاید خیلی نامهربونی ببینم از خیلیا شاید همون خیلیا فراموشم کنن اما من تا بدی ندیدم از کسی بهش محبت میکنم..
امیدوارم خیلی زود آستانه ی تحملم تموم نشه و تبدیل نشم به کسی که دیگه هیچکس براش مهم نیست..
خیلی از اون روز میترسم!! کاش بقیه براشون مهم باشه وباعث نشن رسیدن من به اون نقطه خیلی جلوتر بیفته..
خب تاحدی هم درد دل کردم..چه خوب که میتونم اینجا بنویسم
البته کاملا واضحه که دیگه ماهم دوران خوشی وبلاگمون داره به پایان میرسه هنوز یه سال نشده!
با این وجود بازم مینویسم
شاید وقتی حال وروزم بهتر ازاین شد چیزای بهتری ام بتونم بنویسم
نوشته های شمارو هم میخونم خدایی ولی نمیدونم چرا چیزی به نظرم نمیرسه تا کامنت کنم براتون،ازاین بابت معذرت..
خلاصه دعامون کنین..یه اتفاق فک کنم خوبی هم توراهه امیدوارم درست شه کارش ویه تجربه ی جدید هم به زندگیم اضافه بشه..
سفر دانشجویی وزیارت امام رضا!
برنامه ش برای بعد امتحاناس
چقد خوب میشه تبدیل شه به یه خاطره ی خوب!

🙏🙏❤❤


+راستی اگه بلدین بهم بگین چجوری میشه تو پست کد پخش آهنگ رو قرار داد که بشه همونطوری پلیش کرد🙂



👈آهنگ این روزا از علی یاسینی  دانلود

  • ۴۸

خاطرات من...

  • ۰۰:۵۹

1-ساعت ۱/۳۰ قرار بود حاضرباشیم تو آزمایشگاه فیزیولوژی..بعد کلاس اول حدود ساعت ۱۱/۳۰ رفتیم سمت سلف نهارمونو خوردیم با دوغ!😀 بعد رفتیم مسجد برای نماز واستراحت..همیشه بعدنماز دوستم میخوابید ولی من همش گوشی میگرفتم دستم ونمیخوابیدم وبعدش بیدارش میکردم ومیرفتیم سرکلاس..ایندفعه حتی با وجود شرایط سختی که داشتیم(دوستم پشتی رو خوابوند زمین وسرمونو گذاشتیم روش!!گردنم شکست به معنای واقعی!!) هوا هم سرد بود اماناخودآگاه من هم خوابم برد ویک ساعت بعد درحالیکه مسجد خالی خالی بود واز تایم کلاس هم کمی گذشته بود بیدار شدیم!! کل مسیرو تا کلاس بجای اینکه بدوییم ونگران باشیم همش خندیدیم وبا یادآوری صحنه ای که تومسجد داشتیم خنده هامون بیشتر میشد😂😂

 2- سر کلاس تشریح جسد آناتومی همین دوستمون دستکش دست کرد و کل رگ ها واعصاب بدبخت و لمس میکرد وفشار میداد که بفهمه بافتشون چه تفاوتهایی باهم دارن،من برعکس اصلا دست نزدم!والا با این ذهن من موقع گوشت خوردن همش قیافش میومد جلوی چشمم 😣اه اه

3-شنیدم میگن وقتی ساعت رنده ونگاش میکنی اون لحظه یکی بهت داره فکر میکنه!! امشب سه چهار بار برام این اتفاق افتاد...دوستم میگه چون من پیشتم اینطوریه!!اعتماد به نفسشو دوست دارم!

4- دوشنبه دوتا امتحان داریم هردو ترم! دوروزه جزوه رو گذاشتم جلوم تموم نمیشه..یکشنبه آخرین فرصته که سریع تموم کنیم بریم توخط مرور..یکی از بچه ها اومده میگه فلانی من تاحالا جزوه رو روشم باز نکردم چیکار کنم به نظرت مشروط میشم؟؟بهش گفتم آره به احتمال زیاد

ناراحت شد میگه چرااینطوری میگی یروزم هست میتونم بخونم خب!پاشد رفت...

آخه دوست عزیز اگه تومیتونی بخونی چرا نظرمیپرسی آخه

5-بهم میگه شغلش برات مهمه میگم فعلا که آره..یکم بعدمیگه برای من چندان مهم نیست، بعد شروع کرد به توضیح دادن که بعضی وقتا دل کم میاره ودیگه اونموقع چشمتو روخیلی چیزا میبندی! منم باتعجب نگاش میکنم..میگم تجربه داشتی ناقلا هیچی نمیگفتی بهمون؟؟!!

داشتن همچین دوست وهم کلاسی باحالی که اتفاقا هم استانی هم هست حالمو خوب میکنه

6-فرجه هارو باهمین دوستم میمونیم خوابگاه وبرنامه ریزی میکنیم خیلی بخونیم یعنی خیلیااا!

کلا۱۰ روز فرصت داریم...تا سه شنبه این هفته کلاس داریم..

تواین تعطیلیا حسابی باید آشپزی کنم

اینم از خاطرات چندروز ما

  • ۳۶

اولین های اینروزهای زندگیم...

  • ۰۰:۲۴

چندتا ازاولین چیزهایی که دراین مدت تغییر شکل زندگیم تجربه کردم!

۱- اولین شبهایی که دور از خانواده خوابم برد

۲-اولین آشپزی هام که برای کسایی بغیرازخانواده انجام شد(مخصوصا اولین آبگوشت وکوفته هایی که درست کردم!)

۳-اولین خرید لباس تنهایی

۴-اولین مریضیم ومراجعه به دکتر بازم درغیاب خانواده

۵-اولین کلاسهایی که با اختیار ودل بخواه خودم شرکت نکردم ونرفتم دانشگاه!

۶-اولین روزی که تبدیل شدم به یه آدم بیخیال وسعی کردم همه جوره شاد باشم وبی توجه باشم به برداشتای بقیه(این توهمون روز باقی موند خداروشکر!!)

۷-اولین گریه های از ته دل برای از دست دادن چیزایی که برام باارزش بودن

۸-اولین روزهایی که درعین درس داشتن، به درس نخوندن گذشت!

۹-اولین شب هایی که به فراموش کردن گذشت...

وخیلی اولین های دیگه که برام اتفاق افتاد

همه شدن تجربه

تجربیاتی که یادمیدن به آدم واز اشتباهات جلوگیری میکنن.

نمیدونم تغییر هم کردم یانه!

خودم که فکرنمیکنم هنوز هم باید چیزهای خاصی باشن تا بتونن باعث شن من شاد باشم وبانبودشون من هم حال خوب وگم میکنم.

یه سوال...

بزرگ شدن یعنی بخاطر بسپاری ولی سختی هاروهم تحمل کنی

یا اینکه فراموش کنی وراحت شی ؟؟

  • ۴۹

امشب نوشت...

  • ۲۳:۰۰

1) مسئول خوابگاه پیج میکنن خانم فلانی بیا ملاقاتی داری!! باهم اتاقیا یه جا درافق محو شدیم😶😶 زندانه مگه لامصب؟؟

2)با دوتا از دوستا بلیط یه جای تفریحی رو گرفتیم یه ماه پیش تقریبا! هنوزم نرفتیم مونده دستمون! احتمالا دوستابه زودی برن،من هنوز تکلیفم روشن نیست‌..حیف اون۱۵ تومنی که دادم بابتش

3)به بعضیا باید گفت وقتی که حالم برات مهم نیست نپرس که چطورم!

4)کارای عملی کلاسامون زیادن، فیزیک و بافت وفیزیولوژی وآناتومی وکمک های اولیه ..یعنی برای هرکدوم از این درسا دوتابایدامتحان بدیم!! اوایل از اینکه همش روپوش سفید تنمون بود لذت میبردیم اما دیگه رفته رفته همون مقدار که سخت میشن،خسته کننده هم میشن!

5)میدونم انقد ناشکر وبد اخلاق بودم یه مدت این حرفا ازم بعیده ولی واقعا بعضی وقتا خداروشکر میکنی بخاطر حضور افرادی درکنارت،حتی اگه شبیه هم نباشین وبعضی وقتاهم حتی نتونین همدیگه رو درک کنین! از دوستی که توبارون میره برات غذاتو میگیره میاره ،یا اونایی که دوتایی غذامیپزن و چون من حالم بده هیچیم نمیگن وبرای من هم سهمی کنارمیذارن...از اونیکه زنگ میزنه حالتومیپرسه وقرص برات میاره گرفته تاااا کسی که برات خاطرات خوب میسازه ویاباعث میشه خاطرات خوبو به یاد بیاری...باهمه ی این آدما ممکنه همین فردا به مشکل بربخورم ولی روزی مثل امروز درکنارم بودن ومن ممنونشونم.



 

+پشت دریا شهریست که یک دوست در آن جا دارد
هر کجا هست ، به هر فکر ، به هر کار ، به هر حال ، عزیز است خدایا تو نگهدارش باش.


دوستی هایتان بادوام..

 


  • ۵۵

بهم ثابت شد..

  • ۲۲:۲۷

اینهمه میگفتن تومحیط دانشگاه وخوابگاه به کسی اعتماد نکنین ممکنه همینا ترم بعدی تبدیل شن به دشمنات!باورنمیکردم

تاامشب...

دوست ما حتی صبر نکردترم تموم شه بعد زیرپامونو خالی کنه!

واقعا هرحرفی رونباید زد باهرکسی نباید صمیمی شد.

خداروشکر حرف بدی درمورد کسی زده نشده

ولی کارایشون بهم ثابت کرد هراتفاقی ممکنه ازهرکسی سربزنه

+صبح هم یکی از دوستان یه شوخ کردن وخب حل وفصل شد

اما اتفاقی که امشب افتاد درس بزرگی بهم داد.

سوتفاهم تاحدی برطرف شد.ولی اگه این اتفاق نمی افتاد بهتربود.


امیدوارم روزی نرسه بخاطر همه ی اعتمادهایی که به بعضیا کردم پشیمون بشم.

#ساده نباشیم.

#زیادی خوشبین نباشیم.

  • ۴۲

گزارش هفته ای که گذشت

  • ۲۲:۲۲

هفته ی گذشته همونطور که گفته بودم تعطیل بود کلاسای ما ومن موندن توخوابگاه رو ترجیح دادم برعکس تقریبا همه ی هم کلاسی ها واز این بابت چندان احساس ناراحتی هم نمیکنم..

اگه میرفتم هم یه مشکلی پیش میومد اینکه من کلاس زبان ثبت نام کرده وبودم وبا غیبت هایی که درمجموع چهار تا میشد عملا کلاس نرفته اخراج میشدم!

برای جبران این فاصله هفته ی بعد که تعطیلی داره ب میگردم خونه..

خب خلاصه از فردا کلاس بازهم روال عادیشون روپیش خواهندگرفت..

یکم از کارایی که تواین چندروز انجام دادم میگم

آناتومی مباحث جمجمه ویکم ازستون مهره رو خوندم.

فیزیولوژی مبحث جدیدشو که قلب بود رو خوندم والان احساس میکنم به مرور نیاز داره!

بافت شناسی فصل های بافت پوششی وهمبندی وعصبی رو خوندم والان متاسفانه بعضی جزئیات یادم رفته وباید بیفتم تومسیر دوباره کاری ومجددا خوندن!!

زبان(درس دانشگاه) رو یه ریدینگی که گفته بود رو کار کردم.

یکمم فیزیک خوندم.

اصول توانبخشی وکمک های اولیه واندیشه وژنتیک تیریبا دست نخورده باقی موندن!

درکل خودم احساس میکنم واقعا گند زدم چون چیزایی که خوندم وفول نیستم چیزایی که نخوندم هم زیادن!

حالا دراین جا نیاز به دلداری پیدا میشه...

واما تفریحاتی که انجام دادم:

سینما رفتم با یکی از دوستام مغزهای کوچک زنگ زده رو دیدیم وفهمیدم کلا من این سبک فیلمارو دوست ندارم..

سریال کره ای زیاد دیدم..

شهربازی رفتم با اونیکی دوستم..

کلاس زبان هارو رفتم

خرید میوه ووسایل لازم رو انجام دادم..

وآشپزی هم کردم چندباری..


خب شما چطور برآورد میکنین وضعیت رو؟

میدونم نوش دارو پس ازمرگ سهراب فایده ای نداره و ناراحتی وپشیمونی برای سیل درسهایی که موندن کارساز نیس

امابه یه دلداری کوچک نیاز دارم میدونم مسخره س!یجورایی انگار سرخودم دارم کلاه میذارم!!

میخوام دیگه واقعا بشم همونیکه دوسال کلیییی درس خوند برای کنکوروتفریحی نکرد امااا فقط خوند...واقعا بعداونهمه تلاش خوب نیس الان که به یه جایی رسیدم سست بشم..

هممون میدونیم چقد شرایط خوابگاه سخته درمورد مشکل هم اتاقی ها هم گفتم قبلا..منمکه عادت دارم باصدای بلند درس بخونم کلا هیچ گونه شرایطی برام فراهم نیس اما باید بتونم..

اعتیاد به فضای مجازی هم داره کار خودشو میکنه-_-

ازفردا میخوام گوشیم رو صبحا تا شب خاموش کنم شبا یه تماسی باخانواده داشته باشم وصرفا کارهای ضروری روباهاش انجام بدم..

اپ اینستا رو هم از گوشیم پاک کردم..امیدوارم موفق بشم.

من باید بشم همون دختر درسخونه

دیرنیس نه؟چیز زیادی از دست دادم؟میتونم درست کنم وضعو؟؟؟

  • ۴۳

شناخت نداشته صحبت نکنیم!

  • ۰۰:۱۰
درمورد شخصیتم چندتا چیز میخواستم بنویسم...
اوایل برای خودم عجیب بود(سالهاپیش) چون زیاد اهل مقایسه بودم..
مثلا میگفتم منکه حجابم اینطوریه وچادریم یاحالا هرچی باخیلی از کسایی که شبیه من بودن متفاوت بودم مثلا یکیش که خنده دارترینشه این بود که فک میکردم کسایی با ظاهرمثل من کمتر درس میخونن زودتر ازدواج میکنن چه میدونم ایناچیزایی بود که تواطرافم دیده بودم واینکه من بلندپرواز وکمال طلبی زیادی داشتم کمی با اونا متفاوت بود...
یادرمورد خانوادمون مثلا مقایسه که میکردم میدیدم خانواده درعین مذهبی بودن ومقیدبودن روخیلی چیزا زیاده روی نداشت هیچ وقت مثلا اجباری رو انتخاب نحوه حجاب توخانواده ما وجودنداره وبه همین دلیل من وخواهرم دوشخصیت متفاوت با ظاهرهای متفاوتی هستیم اما خیلیم همدیگرو دوست داریم..یا مثل بعضی خانواده ها جوری نبودیم که مثلا موسیقی ممنوع باشه یا توجشن ها شرکت نداشته باشیم..هرچیزی رو سرجاش انجام میدادیم..
الان من دقیق نمیدونم تاچه حد جزییات شخصیتم با بقیه اعضای خانواده متفاوته ولی میدونم کسیم که رعایت احترام ودرست حرف زدن برام تواولویته اما کنارشم خوب میخندم ،شوخی میکنم وطرفدار موسیقیم ..جوری هم نیستم که تفاوت جنسیت طرف مقابلم باعث شه جور دیگه ای رفتار کنم یا خجالتی باشم!
اینطوری باراومدم
واین هم نشونه ی قصد بدم نیس
من واقعا تازمانیکه روابط سالم ،محترمانه ورعایت حدوحدود باشه مشکلی ندارم..
والبته کسی هم نیستم که وقتشو برای کارای بیخود صرف کنه صرفا برای اینکه سرش مشغول باشه واین حرفا..
همه چی طبق چیزای تعریف شده توجامعه ومذهب وخانواده رعایت میشه

حالا اینکه من چادریم وخیلی چیزارو رعایت میکنم ربطی به این نداره که من باید خجالتی باشم ونتونم حرفمو بزنم!
بعضیا نمیدونم چه برداشت هایی دارن اینگونه شد که یکی از همکلاسی های محترم اومدن پی وی بنده وگفتن مثل اینکه شخصیت من خیلی متفاوته با آنچه که درظاهر هست!
تعجب کردم از حرفشون!من که حرفام و بجا زدم احترام همه رو نگه داشتم واهل حاشیه واین حرفا هم نیستم اونوقت این فرد چه برداشتی کرده که این حرفو به من زده؟!
همه چی تعادلش خوبه اتفاقا من روخیلی چیزا وخیلی حرفا که میبینم ازنظر دوستان شوخی یا حرف عادیه حساسم واجازه نمیدم خودم یا طرف مقابلم ازحدش بیشتر رفتار کنه!
به همین صورت بود که نظر من درمورد این قشر عوض شد ،اما تفاوتی در رفتارم ایجاد نکردم..
البته اینقدر که از اخلاق وشخصیت گفتم صرفا برای توضیح مساله بود وگرنه من با اون فرد یکبار هم صحبتی نداشتم واین بیشتر برام باعث تعجب شد!

*سوال پایانی‌...واقعا لازمه ما بخاطر دیگران وبرداشت هایی که میتونن داشته باشن درخودمون تغییر ایجاد کنیم؟باعث نمیشه اذیت بشیم؟

  • ۵۷

روز اول دانشگاه...

  • ۱۶:۱۶

اامروز دوجلسه بافت شناسی داشتیم دوساعت تئوری دوساعت هم آزمایشگاه وعملی..ودیگرهیچ

استادمون قرار بود خانم باشه اما جاشونو بایه استاد آقا عوض کردن وهمون آقای دکتر استادمونه فعلا

برعکس همکلاسیهای هم اتاقیم که رشته ش گفتاره وازبین۲۷ نفر فقط دوتا پسر داره کلاسشون کلاس ما از۲۶ نفر ۱۲ یا۱۳ تاش پسر بودن یعنی نصف نصف..

اولش استاد اومد واسلاید برامون گذاشت همه ش هم انگلیسی..تموم اصطلاحاتی رو که تو دبیرستان یاد گرفته بودیم رو با اسم علمی وخارجیشون میگفت من که به زور یادم میموند..جزوه ای هم ننوشتم فقط ویس ضبط کردم..

بعد رفتیم آزمایشگاه نحوه کاربا میکروسکوپ رو دقیق یادگرفتیم وبافت کبد رو بررسی کردیم هرکس بامیکروسکوپ خودش وقتی بعد تنظیم کردن یه عکس واضح برام پدیدارشد کلی ذوق کردم:)

تازه بهمون گفتن که روپوش سفیدهم بگیریم اینم باعث شد بیشتر ذوق کنم..

یکم احساس میکنم درسا سختن

تازه به یکی که قول دادم کارنامه نشون بدم الان کاملا پشیمونم ومیخوام حرفمو پس بگیرم..من قبول بشم خدامو شکرمیکنم خخخ

صبح چادرمو برداشتم اتو کنم دیدم جمع شد عین پلاستیک بود!!نابودش کردم یادم بود که فروشنده گفت به این جنس چادر دانشجویی نباید اتو بخوره ولی من به علت شباهت جنس چادرهامون با مال دوستم فک کردم چون اون اتو میکنه مال منم اتو میشه!

بزرگترین باهوش بازی عمرمو انجام دادم!کلی هم پول بابتش داده بودیم دوبرابر پول مانتوم!!مجبور شدم با چادر قدیمیم برم..

نهار هم نخوردم موقع برگشت دلم کره عسل خواست!!چند لقمه خوردم احساس ضعفم تاحدکمی برطرف شد..

بچه ها میگن عجیبی بااینجورچیزا سیرمیشی!

راستش من حوصله ی غذا ندارم نه خوردنش نه پختنش مگراینکه مجبور بشم واز ضعف اذیت شم..

این چند روزه دوست هم اتاقیم بابت غذا زحمت کشیده دستشم درد نکنه..

دیشبم واسمون سمبوسه درست کرد دمش گرم..

یه دوست هم رشته پیدا کردم بیشتر اوقات موقع غذامیاد پیش ما با اون تو تیپ سریال هاو فیلم های خارجی که میبینم وجه اشتراک داریم دیشب نشستیم دوقسمت از سریالشو دیدیم..

شاید هنوز زیاد عالی نباشه اوضاع ولی هنوز چیز بدی هم پیش نیومده وخوبه باید خداروشکر کرد..

+ رفتیم روپوش سفید گرفتیم^^

  • ۶۵
۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan