در جستجوی من

شناخت خود یکی ازمهمترین عوامل موفقیته، خودمونو بشناسیم..

از این به بعد اینطوریه...

  • ۲۳:۵۰

میخوام خوب باشم وحتما خواهم بود...

پست مرتب میذارم ومیخوام فعالترشم..

به وبلاگا مدتی بود کم سرمیزدم اما بیشترسر میزنم..

واینکه نمیخوام اینجا هم ساکت وتنهاباشم دوست دارم دوستایی برای خودم داشته باشم..

فعلا همین..

اگه هم سوالی درمورد من دارین میتونین بپرسین.زیاد شخصی نباشه

  • ۳۶

آهای...

  • ۰۰:۲۲

آهای شمایی که با یک جمله باعث شدی نظرم درموردت عوض بشه....

میدونی چقد برات احترام قائل بودم ونظرت برام مهم بود؟؟

عجیبه اصلا فکرشونمیکردم شما همچین اشتباهی بکنی...

مراقب فرصت های آینده ت باش عجله یا زیاده روی خوب نیس..مواظب باش به مشکل برنخوری..

من جوابتو دادم وهنوزهم اون احترام ونسبت بهت نگه داشتم،صرفابخاطرخودم..

باوجود تموم چیزایی که ازت نمیدونم و اطلاع ندارم چقدر شخصیتت واقعیه بازم برات آرزوی موفقیت دارم..

  • ۳۹

دلیلش چی میتونه باشه...

  • ۱۷:۱۸

یکی از چیزایی که درمورد خودم کشف کرده بودم وحالا به یقین رسیده اینه که من ذاتا تنهام..

تنهام  اما چرا؟؟

چون به تنهایی عادت دارم ،باتنهایی راحت ترم اصلا تنها نبودن رو بلد نیستم!!

هنوز با این سنم نمیتونم دوست خوب ودائمی برای خودم پیدا کنم..

دوست معمولی درحد حرف زدن وسلام علیک چندنفری رو دارم اما صمیمی نه..

اصلا دوست صمیمی چطوریه؟؟

حس فردی رو دارم که قبلا یه جای دیگه ای بوده والان تازه بعنوان انسان وارد دنیایی شده که از روابط آدما البته روابط موفقشون چیزی حالیش نیست!

این هم یه مشکله؟؟نه؟؟

معلومه که هست

همه چی از اول مشکل داشتا همه هم میدیدن از همون بچگی نمیتونم دوست پیدا کنم اصلا مفهوم دوست برام گنگه اما کاری نکردن

گفتن بزرگ میشی کلی دوستای خوب پیدامیکنی..

نشد دیگه آقا..

نشد

امیدوارم این مشکل هم حل بشه///

اینجا حسابی تبدیل شده به مشکل خونه من هعیییی

  • ۲۶

بعدازمدتها نوشت...

  • ۲۲:۳۷

هنوز با جو خوابگاه سازگار نشدم..اخلاق هیچ کدوم ازهم اتاقیا به اخلاق من نمیخوره البته اوایل خوب بود اما دیگه شورش در اومد..درحدی که تحمل یکیشونو ندارم ودوست دارم اتاقمو عوض کنم...

تنهایی رو دوست ندارم والان دقیقا تو این وضعیتم..روزها بهم خوش نمیگذره..

تصمیم دارم همه چی رو بریزم تو خودم وهیچی به خانواده نگم وهمش جلوشون طوری وانمود کنم که حالم خوبه


خلاصه خوش نمیگذره

امیدوارم همه چی درست بشه 

بچه بازیه شاید اما واقعا دلم میخواد شباخونمون باشم و روزا اونجا درس بخونم نه اینکه تبدیل بشم به فرد سستی که درسارو درحد سطحی میخونه و میذاره کنار ودائم تو فکر اینه که کی اینروزا تموم میشن...

  • ۴۰

آزاد چی میگه این وسط؟؟

  • ۰۸:۵۹

برام زده که پزشکی یکی از دانشگاه های تیپ یک پذیرفته شدم..

ولی این مگه ذخیره نیس؟

پس یعنی مهم نیس؟

  • ۷۱

بدون عنوان

  • ۱۶:۴۷

حالم بده

شایدخیلی بد

منتظریه روزیم که بیام بگم خوبم،همه چی عالیه برای همیشه خوبم ،نه یه لحظه وبعدش هیچی...

کاش میتونستم غلبه کنم به حسای بد

کاش مثل بقیه بودم..

خدایا یکم کمک کن خب‌..دیگه من چیکارکنم؟؟

  • ۴۹

یکی از آخریا...

  • ۲۰:۱۹

این چندروزه حس وحال جالبی ندارم..استرس دست بردار نیس وکنترل شرایط فعلی برام سخت شده ازیه طرف دورم از خونه از یه طرف سر کلاس گیج میزنم!

بقیه روهم نگاه میکنم میبینم تند تند دارن یادداشت مینویسن وکلی هم اطلاعات دارن

من از کنکور تا الان احساس میکنم یه پرده ای روی اطلاعاتم افتاده ونمیذاره سریع کشف کنم..

پسرای کلاس فعالتروباهوشترن تاحدی

باخودم میگم درست میشه عیب نداره منم درسطح اینابودم که الان همکلاسیشونم دیگه ولی همش بدبینم وپراسترس..

الان هنوز یه هفته تموم نشده من صدام دراومده..

شاید زیادی ترسوام..

که هستم

میترسم دیریادبگیرم،میترسم ازبقیه ضعیف تریاشم،زبانم ضعیفه میترسم اوضاع همینطوری بد بمونه،اصلا نکنه رد بشم همه ی درسارو؟؟وخیلی ترسای دیگه که کارو دارن کم کم سخت میکنن برام

مقایسه کردن خودم با بقیه خیلی عذاب آوره اما همیشه انجام میدم ودرست بشو نیستم..

ازامروز که درسا سنگینی خودشونو نشون دادن اصلا فکرنمیکنم بتونم تفریح کنم حتی یکم! همش باید بشینم ویس هایی که ضبط کردمو یادداشت کنم تو کلاسور بعد بشینم بخونم..

حالم خوب نیس

زیادی حساس شدم

شایدحسام بچه گانس اما هست دیگه..

دلم آرامش میخواد..داروهم اثرنمیکنه

نمیدونم مشکل چیه..چرا اینقد از درس وشکست ترس دارم.

فوبیای نمره کم گرفتن پیداکردم!فوبیای شکست همیشگی

دلم درددل هم میخواد..

اصلا دلم یه حال خوب میخواد چرا نشده واقعا؟

من نتونستم خودمو کامل بشناسم تا الان

نتونستم...

شایدم تونستم ولی نمیتونم خودمو با دنیا وشرایط وفق بدم.


احتمالا خیلی دیربه دیر پست بذارم این هم ازاون پستای آخریا بود..امیدوارم زنده باشم وبازم بنویسم 

  • ۲۹

روز اول دانشگاه...

  • ۱۶:۱۶

اامروز دوجلسه بافت شناسی داشتیم دوساعت تئوری دوساعت هم آزمایشگاه وعملی..ودیگرهیچ

استادمون قرار بود خانم باشه اما جاشونو بایه استاد آقا عوض کردن وهمون آقای دکتر استادمونه فعلا

برعکس همکلاسیهای هم اتاقیم که رشته ش گفتاره وازبین۲۷ نفر فقط دوتا پسر داره کلاسشون کلاس ما از۲۶ نفر ۱۲ یا۱۳ تاش پسر بودن یعنی نصف نصف..

اولش استاد اومد واسلاید برامون گذاشت همه ش هم انگلیسی..تموم اصطلاحاتی رو که تو دبیرستان یاد گرفته بودیم رو با اسم علمی وخارجیشون میگفت من که به زور یادم میموند..جزوه ای هم ننوشتم فقط ویس ضبط کردم..

بعد رفتیم آزمایشگاه نحوه کاربا میکروسکوپ رو دقیق یادگرفتیم وبافت کبد رو بررسی کردیم هرکس بامیکروسکوپ خودش وقتی بعد تنظیم کردن یه عکس واضح برام پدیدارشد کلی ذوق کردم:)

تازه بهمون گفتن که روپوش سفیدهم بگیریم اینم باعث شد بیشتر ذوق کنم..

یکم احساس میکنم درسا سختن

تازه به یکی که قول دادم کارنامه نشون بدم الان کاملا پشیمونم ومیخوام حرفمو پس بگیرم..من قبول بشم خدامو شکرمیکنم خخخ

صبح چادرمو برداشتم اتو کنم دیدم جمع شد عین پلاستیک بود!!نابودش کردم یادم بود که فروشنده گفت به این جنس چادر دانشجویی نباید اتو بخوره ولی من به علت شباهت جنس چادرهامون با مال دوستم فک کردم چون اون اتو میکنه مال منم اتو میشه!

بزرگترین باهوش بازی عمرمو انجام دادم!کلی هم پول بابتش داده بودیم دوبرابر پول مانتوم!!مجبور شدم با چادر قدیمیم برم..

نهار هم نخوردم موقع برگشت دلم کره عسل خواست!!چند لقمه خوردم احساس ضعفم تاحدکمی برطرف شد..

بچه ها میگن عجیبی بااینجورچیزا سیرمیشی!

راستش من حوصله ی غذا ندارم نه خوردنش نه پختنش مگراینکه مجبور بشم واز ضعف اذیت شم..

این چند روزه دوست هم اتاقیم بابت غذا زحمت کشیده دستشم درد نکنه..

دیشبم واسمون سمبوسه درست کرد دمش گرم..

یه دوست هم رشته پیدا کردم بیشتر اوقات موقع غذامیاد پیش ما با اون تو تیپ سریال هاو فیلم های خارجی که میبینم وجه اشتراک داریم دیشب نشستیم دوقسمت از سریالشو دیدیم..

شاید هنوز زیاد عالی نباشه اوضاع ولی هنوز چیز بدی هم پیش نیومده وخوبه باید خداروشکر کرد..

+ رفتیم روپوش سفید گرفتیم^^

  • ۵۲

اولین شب خوابگاه...

  • ۲۲:۳۷

من وتنهایی...

اولین تجربه ی زندگی خوابگاهیم همینجا ثبت میشه..

یک نفری هم که بود رفتش بعدبیاد..

من امشب وتنهایی سرمیکنم..

تجربه ی جالبی نبود...

  • ۷۷

چقدر خوبه...

  • ۱۶:۱۸
داشتم یه سریالی میدیدم برادر به خواهرش گفت:
"حتی اگرهم انتخابی که میکنی تصمیم اشتباهی باشه،حتی اگرم وقتی که خسته شدی حس کردی میخوای بری وفرار کنی،این برادر باحالت برای اینکه بتونی باحالترین وباکلاس ترین فرار و داشته باشی،بایه جفت کتونی بالدار همیشه هوات وداره"

چه خوبه داشتن همچین برادر بزرگی..
  • ۳۵
Designed By Erfan Powered by Bayan